على اكبر دهخدا

1033

امثال و حكم ( فارسى )

بگو كين خاندان ملك تا كى * بپايست و نخواهد گشت زايل بپاسخ اين‌چنين گفتند فرمود * كه تا مر خلق را عدل است شامل . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود . شنيدستى آن داستان مهان * كه از پيش بودند شاه جهان كه چون بخت پيروز ياور بود * روا باشد ار يار كمتر بود . فردوسى . شنيدم ز داناى فرهنگ دوست * كه زى هركس آئين شهرش نكوست . اسدى . شنيدن چو ديدار نيست * ( اگر هست خود جاى گفتار نيست و ليكن . . . ) فردوسى . رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود . شنيدن چو ديدن نباشد درست * ( گمانست در هر شنيدن نخست . . . ) اسدى . رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود . شنيدن كى بود مانند ديدن . * ( ترا ديديم و يوسف را شنيديم . . . ) نظير : با ديده اعتبار نباشد شنفته را . قاآنى . شنيدن چو ديدار نيست . فردوسى . شنيدن جو ديدن نباشد درست . اسدى . رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود . شنيده سخن‌ها فرامش مكن * كه تاج است بر تخت دانش سخن . فردوسى . شو تا قيامت ايدر زارى كن * كى رفته را بزارى بازآرى . رودكى . شوخ چشمى زيان ايمان است * شرم ديده زبان ايمان است . سنائى . شوخى را زير لحاف ميكنند . در جواب آنكه گويد شوخى كردم ، به صورت مزاح و انكار گويند . شوخى شوخى آخرش جدى مىشود ( يا ) ، بجدى ميكشد . نظير : المزاح مقدمة الشر . قابوسنامه . و ان الشر مبدأه كلام . باد باران آورد بازيچه جنگ . بازى بازى آخرش جدى مىشود . بطيبت كردن از شمعى فروزى * از آن طيبت چو شمعى هم بسوزى . عطار . شود از جهل مرد كاهل و سست * دانش او را دلير سازد و چست . اوحدى . شود از علم زنده جان نادان * ( ز نطق عيسوى گيرد نشان جان . . . ) پورياى ولى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . شود بىدرم شاه بيدادگر * تهيدست را نيست زور و هنر . فردوسى . رجوع به : اى زر تو خدا نه‌اى . . . ، شود . شود پديد چو گوهر ز تيغ مردم را * شكوه و فر و بزرگى كه در تبار بود . رفيع الدين لنبانى .